تبليغاتX
راهرو

راهرو

این راه رو می رود تا برسد به انتهای راهرو، به خودش، انتهای جهان!

بالاخره از شر امتحان آیلتس خلاص شدم (گوش شیطون کر)

تا نتیجه چه شود.


نتیجه معلوم شد.

Listening 6

Reading 5

Writing 5

Speaking 6

Overall 5.5

کمتر از اونی شد که باید می شد ولی باید با همین کارم رو راه بندازم. اصلا وقت و حوصله یه آزمون دیگه رو ندارم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 مهر1390 توسط محمود کوثری
حالا نخون، کی بخون.

من زنده‌ام، پس هستم!

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 مرداد1390 توسط محمود کوثری
برای استخدامی شرکت نفت به نشانی زیر سر بزنید:

http://azmoon.nioc.ir

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 خرداد1390 توسط محمود کوثری
کودکی نورسته

چشم‌ها منتظرش،

اشک از خوشحالی، دیده را می‌رقصاند.

همگان چشم به راهش تا کی،

خستگی از تن این ثانیه‌های سفرش واشوید.

راه نزدیک ولی دور ز دست.

چشم‌ها منتظرش،

و کنون اشک ز غم،

گونه را می‌شوید.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 خرداد1390 توسط محمود کوثری
برای استخدامی شرکت ملی گاز در منطقه عسلویه به پیوند زیر بروید:

http://95.38.60.200/Home.aspx

مهلت ثبت نام تاریخ ۰۶/۰۲/۱۳۹۰ است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 فروردین1390 توسط محمود کوثری

گاه آدم با خود مي‌اندشيد كه آيا نمي‌شد اين گونه كه هست نبود و جور ديگر بود. گاه كنار مي‌آيي و گاه فراموش مي‌كني، بعضي وقت‌ها هم به ستوه. ولي اوقاتي هستند كه سراپايت خشنود است و هيچ نمي‌پرسد از تو، انگار هر آنچه را مي‌خواسته دارد. مي‌دانم، مي‌دانم، با او كه هستم چيزي از خوشبختي كم ندارم. سراپايم سپاس و نيكي مي‌شود. می‌گردم و می‌بینم مرگ سرچشمه‌ی آن ترس است که درونم می‌خلد. باید پذیرفت آنچه را که هست و دگرگونی برایش نیست. مرگ و  جدایی هست و باید پذیرفتشان. با او كه هستم به اين هیچ نمي‌انديشم. هرچند گاهي که دورم با خود مي‌گويم آيا اين خوشي هميشگي‌ست؟ پاسخ این است که نه، این جهان همه چیزش جهان و ناپایدار است و مرگ پایان همه چیز؛ پس نباید چشم‌داشتِ همیشگی بودن چیزی داشت حتی اگر خواستنی‌ترین چیز جهان باشد. مي‌بینم وقتي با اويم، با خود نيستم و وقتي با خودمم، بي او نيستم. دوستش دارم و دوستم دارد. چه کم داریم؟ هیچ.

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 اسفند1389 توسط محمود کوثری

در کناره‌ی پنجره‌ای بلورین و امن که در پس آن زیبایی‌های بی‌پایان هستی جلوه‌گر بود، آرام راه می‌پیمودم. این سو همه چیز رو به راه و درست بود، و من دلخوش بودم. امّا همواره نگاهم به دنبال چیزی، آن سوی شیشه را می‌پایید. چیزی که هیچ‌گاه نیافت؛ تا روزی که پرتو چشمانش از درون پنجره مرا خواند. بی‌پروا، شیشه را شکستم تا بگذرم از این دنیای درست و به دنیای نادرستی بروم که او را در آنجا می‌یافتم. خوب که رفتم فهمیدم او کمی دنبال‌تر، خاموش، پا به پا آمده است تا مرا گم نکند و زیرچشمی نگاهش همچنان با من است. چرخیدم و عشق را در نگاهش دیدم. دنیای آرامم را به دنبال او قمار کردم و اکنون در این دنیای ناآرام، تنها چیزی که آرامم می‌کند، هم اوست. هر دو به خاطر دیگری از حصار گذشتیم و اکنون جزئی از زندگی شده‌ایم، پرشور و خشنود.

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 دی1389 توسط محمود کوثری

می‌نویسم به نام کسی

که دنیا را به یاد او تاب می‌آورم

که بی او هیچ نیست

که نبودش، نبودم است.

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مهر1389 توسط محمود کوثری
سلام بهروز

من هرکار می کنم نمی تونم تنظیم کنم تا بتونم سی دی و دی وی دی رو برات پست کنم.

بنابرین پایان نامه ات رو برات آپلود کردم و لینکش رو برات اینجا گذاشتم.

روی ادامه مطلب کلیک کن و رمزی رو که برات فرستادم رو وارد کن و فایل رو دانلود کن.

موفق باشی.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 شهریور1389 توسط محمود کوثری
دورم از خود

دورم از یار، دیار.

به اندازه‌ی همه‌ی تنهایان دور مانده از آرام

دل تنگم.

کاش می‌دونستم کدوم آدم  پلشتی به این نفله گفت رئیس جمبور شو.


چقدر دلم بنده به صدای این چشمه‌ی پاک.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 شهریور1389 توسط محمود کوثری